(این مطلب را از یک وبلاگ در اینترنت ربوده ام به نام درد عشق )...امروزیک ۳۱ شهریوردیگر هم گذشت برای من که درتمام دنیا هیچ لذت وخوشی به اندازه خاطرات خالصانه زمان جنگ لذت بخش نیست یاد آور دوستان زنده وشهیدی ست که فکر نمی کنم تا زمانی که زنده هستم ازلوح ذهنم محو شود .فقط ذکر یکی شان چندی ست جلو چشمانم رژه می رود :تیر ۱۳۶۵ قبل ازعملیات کربلای یک (آزادسازی شهر مهران) به عنوان روحانی به لشکر ۲۷ حضرت رسول اعزام شدیم ابتدا به گردان (فکر می کنم) امام سجاد رفتم هنوز یک نماز نخوانده بودم شنیدم یکی از دوستانم (صفر خانی)که اون هم مثل خودم بچه طلبه بود در گردان شهادت حضور دارد وبرادرش فرمانده گردان است(روحش شاد همان جا شهید شد) واز همه با حال تر قرار است گردان شهادت خط شکن باشد...خلاصه با پارتی بازی نماز ظهر وعصرم شد اولین واخرین نماز در ان گردان و رفتیم به شهادت(خوب معنی رانت و رابطه را دقت کنید ...)رمز شروع عملیات فکر می کنم یا ابا الفضل العباس بود ولی اسم شب را کاملا یادم هست "چپیه ات چه رنگیه"ودر جواب هم باید همین را می گفتی والا به عنوان عراقی تق تق و...رسیدیم میدان مین بچه های تخریب ظاهرا شهید شده بودند من همان جا یک ترکش به گوشم اصابت کرد وفردای ان شب وقتی عمامه را از زیر لباسم بیرون اوردم ودور سرم بستم خیلی فتوژنیک بود صورت خونی با عمامه احساس می کردم کارخیلی مهمی کردم تو فضای فداکاری کیفی بودیم که گردان مان بعد از اتمام ماموریتش برگشت ان زمان بود که من کیف ایثار از کله ام پرید وقتی دیدم یک کودکی از خودم کوچک تر توی رانش یک گلوله مانده و از شب اول عملیات حتی حاضر به گفتن اخ نشده که نکند اعزامش کنن به عقب و ازادامه عملیات جا بماند.حالا شما می توانید بگید درد گلوله بیشتره یا درد عشق .
موضوع:
نويسنده: سعبد قائدی
درباره وبلاگ
اشتباه حق ادمیان است ... و بازسازی ان را تبدیل به خال زیبای صورت انسان می کند...وگر نه سیاهی همه جا را می گیرد